کاغذ رنگی

جاده تهی است، تو باز نخواهی گشت و چشمم به راه تو نیست...

کودکی ها_حسین پناهی

 

 

به خانه می رفت
با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی ؟
مادرش پرسید
دعوا کردی باز؟
پدرش گفت
و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
به دنبال آن چیز
که در دل پنهان کرده بود
تنها مادربزرگش دید
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
و خندیده بود

+ نوشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1391ساعت 23:14  توسط سنجاقک  | 

آسمان _شل سیلور استاین

ميخواهم يك شعر بگويم:

آسمان آبي است،

نه سفيد است،

نه خاكستري است،

نه، مثل اينكه بنفش است،

اي واي،نه، سياه شد!

آسمان در شعر من مدام رنگ عوض مي كند،

اصلاًبهتر است رنگ آسمان را ول كنم،

آسمان ، آسمان است ديگر!

اين كه ديگر شعر لازم ندارد!

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 دی1390ساعت 17:19  توسط سنجاقک  | 

جاودان

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آبان1390ساعت 11:8  توسط سنجاقک  | 

فلسفه حيات !_فریدون مشیری

ساحل افتاده گفت : « گر چه بسي زيستم

هيچ نه معلوم شد آه كه من كيستم .»

موج ز خود رفته اي، تيز خراميد و گفت :

« هستم اگر مي روم گر نروم نيستم . »

(( محمد اقبال لاهوري ))

موج ز خود رفته رفت

ساحل افتاده ماند .

اين، تن فرسوده را،

پاي به دامن كشيد؛

و آن سر آسوده را،

سوي افق ها كشاند .

ساحل تنها، به درد

در پي او ناله كرد:

- (( موج سبكبال من،

بي خبر از حال من،

پاي تو در بند نيست !
بر سر دوشت، چو من،

كوه دماوند نيست !

« هستم اگر مي روم » ! خوشتر ازين پند نيست .

بسته به زنجير را ليك خوش آيند نيست . ))

ناله خاموش او، در دلم آتش فكند

رفتن؟ ماندن؟ كدام؟ اي دل انديشمند ؟

گفت : - (( به پايان راه، هر دو به هم مي رسند ! ))

عمر گذر كرده را غرق تماشام شدم :

سينه كشان همچو موج، راهي دريا شدم

هستم اگر ميروم، گفتم و رفتم چو باد

تن، همه شوق و اميد، جان همه آوا شدم

بس به فراز و نشيب، رفتم و باز آمدم،

زآنهمه رفتن چه سود؟ خشت به دريا زدم !

شوق در آمد ز پاي، پاي درآمد به سنگ

و آن نفس گرم تاز، در خم و پيچ درنگ؛

اكنون، ديگر، دريغ، تن به قضا داده است !

موج ز خود رفته بود، ساحل افتاده است !

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 مهر1390ساعت 17:45  توسط سنجاقک  | 

طبیعت

 


+ نوشته شده در  دوشنبه 2 خرداد1390ساعت 20:25  توسط سنجاقک  | 

شکوه روشنایی_فریدون مشیری

 

افق تاریک
دنیا تنگ
نومیدی توان فرساست
 می دانم
 ولیکن ره سپردن در سیاهی
رو به سوی روشنی زیباست
 می دانی
به شوق نور در
ظلمت قدم بردار
 به این غم های جان آزار دل مسپار
که مرغان گلستان زاد
که سرشارند از آواز آزادی
 نمی دانند هرگز لذت و ذوق رهایی را
و رعنایان تن در تورپرورده
نمی دانند در پایان تاریکی شکوه روشنایی را


 

+ نوشته شده در  جمعه 26 فروردین1390ساعت 18:7  توسط سنجاقک  | 

به شرط پاکی دل_ ملاصدرا شیرازی

 

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان

اما به قدر فهم تو کوچک می شود

و به قدر نیاز تو فرود می آید

و به قدر آرزوی تو گسترده می شود

و به قدر ایمان تو کارگشا می شود

و به قدر نخ پیرزنان دوزنده باریک می شود

و به قدر دل امیدواران گرم می شود؛


یتیمان را پدر می شود و مادر

بی برادران را برادر می شود

بی همسر ماندگان را همسر می شود

عقیمان را فرزند می شود

ناامیدان را امید می شود

گم گشتگان را راه می شود

در تاریک ماندگان را نور می شود

رزمندگان را شمشیر می شود

پیران را عصا می شود

و محتاجان به عشق را عشق می شود؛


خداوند همه چیز می شود همه کس را

به شرط اعتقاد

به شرط پاکی دل

به شرط طهارت روح

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس؛


بشویید قلبهایتان را از هر احساس ناروا

و مغزهایتان را از هر اندیشه ی خلاف

و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک

و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار؛


و بپرهیزید از ناجوانمردی ها

ناراستی ها

نامردمی ها؛


چنین کنید تا ببینید که خداوند

چگونه بر سر سفره ی شما

با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند

و بر بند تاب، با کودکانتان تاب می خورد

و در دکان شما کفه ی ترازوهایتان را میزان می کند

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند؛


مگر از زندگی چه می خواهید

که در خدایی خدا یافت نمی شود

که به شیطان پناه می برید؟

که در عشق یافت نمی شود

که به نفرت پناه می برید؟

که در سلامت یافت نمی شود

که به خلاف پناه می برید؟

و مگر حکمت زیستن را از یاد برده اید

که انسانیت را پاس نمی دارید؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 بهمن1389ساعت 11:0  توسط سنجاقک  | 

....

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 دی1389ساعت 17:31  توسط سنجاقک  | 

شستن سايه _شل سیلور استاین

 

در تمام سالهائي كه سايه ام با من بود

اصلا نشسته بودمش

فكر كردم حتما ديگر خيلي كثيف شده.

اين است كه امروز

از روي ديواري كه رويش افتاده بود كندم اش

و انداختم توي لگن

با لباسهاي ديگر

پودر و صابون زدم به آن

ساعتها خيس اش كردم

شستم و چلاندمش

انداختم روي طناب خشك شود

چه كسي فكرش را مي كرد

كه سايه ام آب برود.

حالا سايه من

خيلي كوچكتر از خودم شده.

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 آذر1389ساعت 17:30  توسط سنجاقک  | 

.........

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 آذر1389ساعت 17:24  توسط سنجاقک  | 

مطالب قدیمی‌تر